داستان
ديشب باهاش قرار گذاشته بودم، ميدونست ميام. دفعه اولی هم نبود كه وقتی تنها بود ميرفتم پيشش ولی باز هم دلهره داشتم، قلبم داشت قفسه سينمو منفجر ميكرد. به هر حال هر چقدر هم افتضاح بشه مث مجاهد خذيراوی كه نميشه. زنگ در و زدم، بی هيچ جوابی در با صدای اف اف باز شد. شروع كردم از پله ها بالا رفتن، كاری كه چند بار ديگه هم انجام داده بودم.بسته ای رو كه چند روز پيش از دارو خانه خريده بودم تو دستم محكم گرفتم، نميخواستم كسی ببينه كه چی دستمه، در باز شد، با همون لبخند هميشگيش، داشت لباسشو مرتب ميكرد.امروز جوراب پاش نبود، يه شلوار چسبون با يه جفت دمپايی روفرشي،مستقيم منو به سمت اتاق راهنمايی كرد، بسته رو بش دادم،
گفت: فردا هم مياي؟
گفتم: نه امروز آخريشه....
گفت: خيلی خوب...رو تخت بخواب
شلوارمو در آوردم و رو تخت خوابيدم، اومد تو اتاق، در حاليكه داشت به سرنگی كه تو دستشه تلنگر ميزد، گفت اين آمپولا خيلی درد دارن، رفتی خونه يه حوله داغ كن بذار روش.....
.
.
.
و چند ديقه بعد جيغ من به هوا رفت.....خوب بابا من از آمپول ميترسم...چی كار كنم، حالا هم كه مريض شدم بايد روزی دو تا آمپول بزنم
اگه ذهنتون جاهای بد بد رفت به من چه...خودتون منحرفين،من فقط داشتم داستان آمپول زدنمو تعريف ميكردم
